میرزا آقاخان نوری، اجتماعی و فرهنگی

بر میگردد (سیمون، ۱۳۶۴، ص ۷۳۲) واژهی “روشنفکر” در زبان فارسی همچنین معادل واژه، aufklarer در زبان آلمانی و واژگان متنوّر، متنوّرالعقل، مفکّر و مثقّف در زبان عربی است.
علاوه بر این معنای وصفی، واژهی “انتلکتوئل” یک معنای اسمی نیز پیدا کرده که بر اساس این معنای اسمی، به افرادی اطلاق شدهاست که اندیشهگرا یا عقلگرا هستند یا کسانی که موضوعات مورد علاقه یا موضوع مورد پژوهش آنها و یا اساساً نوع کار و فعّالیّت آنها، فکری و عقلی است. در میانهی سدهی نوزدهم، این واژه در زبان انگلیسی تا حدودی به معنای مدرن و امروزیاش به کار رفت.
اوّلین بار اصطلاح روشنفکری در قرون وسطی به معنای جریان نقّاد و خلّاق به وجود آمد و به تدریج در جامعهی سیاسی اروپا توسعه یافت، ولی روشنفکری فرانسه در قرن نوزدهم، گسترش پیدا کرد (سعید، ۱۳۸۰، ص۱۱) و سپس شخصیتهای مختلف غربی مانند ادوارد شل، ریمون آرون و گرامشی، تعاریف گوناگون هنجاری، جهانشمول، فرهنگی و … برای آن ارایه کردند. روشنفکری در عصر قاجار با واژگانی چون منوّرالعقول و منوّرالفکر، وارد ادبیّات سیاسی و فرهنگی ایران شد. شاید میرزا آقاخان کرمانی، نخستین کسی بود که واژهی منوّرالعقول را به کار برد. (حائری، ۱۳۷۸، ص۲۸۰ )

۲-۲-۲. خاستگاه مفهوم روشنفکری
روشنفکری، پدیدهای غربی و زاییدهی تحوّلات جدید فکری و فلسفی مغرب زمین است و دستاورد آن به عنوان یک کالای معرفتی و اجتماعی وارد سرزمینهای اسلامی شد. البتّه نمیتوان تاریخ دقیقی برای آغاز این دوران تعیین کرد، ولی شاید بتوان آن را دورانی دانست که در سه دههی سوم – قرون هفدهم تا آغاز قرن نوزدهم – در اروپا جریان داشته است. (گلدمن، ۱۳۷۵، ص ۱۴)
این دوره با اصلاحگری رفُرمیسمِ لوتر و کالوین آغاز شد و تحوّلات اجتماعی و مذهبی بسیاری به وجود آمد و شخصیتهایی چون فرانسیس بیکن در انگلستان و دکارت در فرانسه، تحوّلات فلسفی را ایجاد کردند. مثلاً بیکن بهشدّت با منطق ارسطو مخالفت کرد و در مقابل ارغنون ارسطو، منطق جدید مبتنی بر حس و تجربه را ابداع نمود.
در این دوره دو نِحله پدیدار گشت. یکی نحلهی عقلگرایی درفرانسه وآلمان و دیگری، نحلهی تجربهگرایی انگلستان. دورهی عصر جدید تا قرن هجدهم ادامه یافت و مکتب تجربهگرایی هیوم و فلسفهی استعلایی کانت و عصر روشنگری را به وجود آورد. (خسروپناه، ۱۳۸۸، ص ۲۵۵)
جنبش عقلی – ادبی رنسانس از میانهی سده پانزدهم میلادی آغاز گردید. اصلاح دینی در میانهی سدهی شانزدهم به اوج خود رسید و در سدهی هفدهم، فلسفهی دکارت، پیروزمندانه تصویر تمامی جهان را تغییر داد و زمینهای برای پیدایش روشنگری، در اواخر سدهی هفدهم و سدهی هجدهم فراهم گردید و دورهی تفوّق و حاکمیت فلسفه و تعقّل آشکار شد. به تعبیر دالامبر، همهی مسایل از علوم این جهان گرفته تا شالودههای وحی دینی، از مسایل متافیزیک گرفته تا مسایل مربوط به حس چشایی، از موسیقی گرفته تا اخلاق، از مناقشات اسکولاستیک متکلّمان گرفته تا مسایل مربوط به بازرگانی، از قانون طبیعی گرفته تا قوانین دلبخواهی ملّتها و هر چیز دیگر به بحث و تحلیل گذاشتهشد و این نشان دهندهی ماهیت و جهت حیات عقلی آن عصر است. کار ویژه و وظیفهی اساسی این عصر، شناخت فعّالیّت اندیشه، خودآزماییِ عقلی و درونبینی است تا رازهای ناگشوده گشودهشوند. روشنگری، ایدهآلِ خود را بنا بر الگوی علم طبیعی یا فیزیک زمان معاصر خود میآفریند و به قواعد استدلال در فلسفهی نیوتون تا گفتار دربارهی روش دکارت استناد میکند، زیرا روش نیوتن روش قیاسی محض نیست بلکه روشی تحلیلی است. وی با ارایه تعدادی اصول موضوعه یا مفاهیم متعارف آغاز نمیکند تا بر پایهی استنتاج انتزاعی راه را برای شناخت امری جزیی یا امر واقعی هموار کند، بلکه شیوهی پژوهش نیوتون در مسیری مخالف حرکت میکند؛ یعنی پدیدارهای او، یافته‌هایی تجربیاند و هدف پژوهش او یافتن اصول است. از این رو، روش پژوهش نیوتن این نیست که از مفاهیم و اصول موضوعه آغاز کند تا به پدیدارها برسد، بلکه بر عکس میباید از پدیدارها آغاز و پس از مطالعهی پدیدارها، مفاهیم و اصول را استخراج کند. (کاسیرر، ۱۳۷۰، صص ۵۱ -۵۷)
شهریار زرشناس نیز در خصوص عصر روشنگری در غرب مینویسد: دورانی که از نیمهی قرن هفدهم میلادی در تاریخ غرب مدرن آغاز میشود و تا قرن نوزدهم ادامه دارد و عصر روشنگری و دوران غلبهی کلاسیسم نامیده میشود، شاید مهمترین مقطع در پیریزی بنای تمدّن مدرن بودهاست. این دوران از چند نظر اهمیّت دارد: اوّلاً از نظر تدوین جهانبینی مدرن؛ و اینکه اصالت عقل منقطع از وحی، خود بنیاد نفسانیتمدار ابزاری و در عبارت کوتاهتر، عقلگرایی اومانیستی یا راسیونالیسم دکارتی در عصر روشنگری از صورت معرفتشناختی و مابعدالطّبیعی خارج شده و در هیئت اندیشهها و تئوریهای سیاسی و نظریات اقتصادی و نظامهای حقوقی بسط و تفصیل میگیرد. در این دروه، مبانی نظری لیبرالیسم در آرای جان لاک و مُنتسکیو، تدوین میگردد و فرانسوا ماری وُلتر دربارهی تسامح لیبرالی و سکولاریسم و ضدیت با تفکّر دینی به بحث میپردازد و ژان ژاک روسو با طرح نظریهی اراده اجتماعی خود، مبانی تئوریک دموکراسیهای مدرن را بیش از پیش بسط میدهد. (زرشناس، ۱۳۸۱، ص۸۷)

۲-۲-۳. روشنفکری در مشروطه
در نقد و بررسی چگونگی اندیشههای روشنفکران عصر مشروطه، دربارهی غرب باید به اعتبار میزان تأثیرگذاری روشنفکران بر مواضع فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی فعّالان سیاسی
و تجدّدطلبان ایرانی عصر مشروطه توجّه داشت. میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا یوسف‌خان مستشارالدّوله، میرزا حسینخان قزوینی، میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدّوله و میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی، میرزا آقاخان کرمانی، محمّدعلی فروغی، سیّد حسن تقیزاده و … از جمله مهم‌ترین روشنفکران عصر مشروطیّت ایران به حساب میآیند. این افراد به نوعی پیشقراولان جریان روشنفکری در عصر مشروطه به حساب میآیند که آرا و نظرات آنها بازخورد قابل ملاحظهای در حوزههای فکری و ادبی این دوران نیز دارد.
آخوندزاده از جمله اندیشه‌گران ایرانی عصر قاجاریه بود که با جنبههایی از علوم و فرهنگ و تمدّن جدید غرب آشنایی داشت. وی با افکار بعضی متفکّران روسی و اندیشه‌گران، فیلسوفان و نویسندگان بزرگ غربی چون هیوم، شکسپیر، نیوتن، مولیر، رنان، ولتر و منتسکیو آشنا بود و تحت تأثیر آنان قرار داشت. آخوندزاده تحت تأثیر فلسفهی سیاسی نوین غربی، با انتقاد از وضع موجود در جامعهی ایران، به اصول و مبانی سیاسی مشروطیّت پارلمانی و دموکراسی غربی و مفاهیمی چون آزادی‌ها و برابری‌های دموکراتیک و سکولاریسم دلبستگی فراوانی داشت. یکی از ویژگی‌های مهم نگاه آخوندزاده به غرب، آن بود که وی مفاهیم و نهادهای غربی را تا حدود زیادی همان‌گونه که در فلسفهی سیاسی غرب و جوامع غربی وجود داشت، مورد تأکید و حمایت قرار داد. او با اعتقاد به وجود برخی تضادها و تناقض‌های موجود میان اسلام و دموکراسی غربی، به کسانی چون ملکم‌خان و مستشارالدّوله که می‌کوشیدند مصلحت‌اندیشانه و با تقلیل مفاهیم غربی، آن مفاهیم را با اسلام همانند جلوه دهند، انتقاد و اعتراض می‌کرد. آخوندزاده به گفتهی برخی از محقّقان هواخواه تشکیل فراماسونری در ایران بوده و این کار را از لوازم آزادی و آزادیخواهی میدانستهاست. (حایری، ۱۳۶۴، ص ۲۷)
آخوندزاده به برکت آشنایی خاصّی که با ادبیّات و فرهنگ اروپایی حاصل کرد، آفاق تازهای را به روی اندیشهوران ایرانی گشود و با نقدها و آثاری که از خود پراکند، مقدّمات آشنایی ایرانیان را با شیوههای ادبیّات اروپایی فراهم آورد؛ نزدیکی زبان نوشتار به زبان گفتار، نه فقط در نمایشنامهنویسی که بهطور کلّی در نثرنویسی، مسألهای که در بسیاری از یادداشتها، ذهن آخوندزاده را به خود مشغول داشتهاست. نکتهی دیگری که آخوندزاده چه در نثر و چه در نظم، بدان ارزش خاصّی داد، نوعی رئالیسم ادبی بود.
در زمینهی شعر نیز آخوندزاده، در جایجای آثارش، مطالب و نظریاتی گنجاندهاست که درخور تأمّل است. البتّه این نظریات و سرودهها از آن جهت مهم است که تأثیر محسوسی بر فضای فرهنگی جامعهی ایران آن زمان داشتهاست و گرنه شعر او، جز آنکه پارهای تجربیّات شخصی را به نمایش بگذارد، ارزش خاصّی ندارد. (آجودانی ۱۳۸۱، ص ۹۰ – ۹۳)
مستشارالدّوله و میرزا ملکم‌خان نیز مانند آخوندزاده با جنبههایی از نوگرایی‌ها و پیشرفت‌های غرب و تعدادی از متفکّران غربی آشنایی داشتند و به آنان دلبسته بودند و مانند آخوندزاده، در افکار و تمایلات خود برای پیشرفت و ترقّی ایران، رویکردی غربگرایانه داشتند، امّا برخلاف آخوندزاده که نظام سیاسی مشروطیّت پارلمانی و دموکراسی و مفاهیمی چون قانون، آزادی و برابری‌های دموکراتیک را تا حدود زیادی به شیوه‌های پذیرفته شدهی آن در فلسفه سیاسی غرب و جوامع غربی معرّفی کرد و مورد ستایش و جانبداری قرار داد، مستشارالدّوله و ملکم‌خان، مسیر دیگری در پیش گرفتند. مستشارالدّوله و بهویژه ملکمخان با توجّه به شرایط اجتماعی ایران، به ویژه نفوذ و قدرت سنّتی مذهب و رهبران مذهبی در جامعهی ایران، کوشیدند مشروطیّت، دموکراسی، قانون، آزادی و برابری‌های دموکراتیک را از طریق تقلیل آن مفاهیم و نهادها، با اسلام همانند و هماهنگ جلوه دهند و با پنهان نگاه داشتن برخی تضادها و تناقض‌های موجود میان اسلام و قوانین شرعی با مشروطیّت و دموکراسی غربی، از مخالفت‌های دین‌مداران سنّتی و بهویژه رهبران روحانی با مشروطیّت و دموکراسی، بکاهند. کتاب “یک کلمه”، مشهورترین اثر میرزا یوسفخان است که در سال ۱۲۷۸ هـ . ق. در پاریس نوشته شد. مقصود وی از یک کلمه، قانون به معنای غربی بود. فریدون آدمیّت دربارهی آن مینویسد: رسالهی یک کلمه، اقتباس از اصول قانون اساسی فرانسه است و مستشارالدّوله با توجّه به افکار عامبه و مقتضیات زمان، کوشش کرد، آن اصول را با مبانی شرع اسلام تطبیق دهد و میرزا ملکمخان نیز در نگارش رسالهی صراطالمستقیم، از همین شیوه پیروی کردهاست. (آدمیت، ۱۳۴۰، ص ۱۸۶)
میرزا ملکمخان ملقّب به “پرنس”، در سال ۱۲۴۹ هـ. ق. ۱۸۳۳م. از پدر ارمنی تازه مسلمان شدهای در اصفهان به دنیا آمد. میرزا یعقوب پدر ملکمخان، جزو هواداران میرزا آقاخان نوری، صدر اعظم وقت و رقیب میرزا تقیخان امیرکبیر بود و با این نفوذ، توانست پسرش را به پاریس بفرستد و در علوم طبیعی و سپس سیاسی، در مدارس ارمنی و پُلیتکنیک به تحصیل بپردازد. وی، پس از قتل امیرکبیر و در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری، به عنوان یکی از مُهرههای سیاست استعماری انگلیس، به ایران بازگشت و به سمت مترجم استادان اتریشی و فرانسوی در دارالفنون مشغول کارگردید و با کمک پدرش اقدام به تأسیس لُژ فراماسونری به نام “فراموشخانه” نمود.
دینگریزی و علمزدگی، از باورهای مَلکمخان است. وی بر این اعتقاد است که مقصود اصلی دین، اخلاق است و اعتقادات و عبادات، فرع بر اخلاقند. عبادات و اعتقاد به مبدأ و معاد
محرّک پیدایی اخلاق حسنه و نافیِ سیّئات است.
آثار متعدّدی از او به چاپ رسیدهاست که همگی با زبانی ساده و روشن و نزدیک به فهم عوام، نگارش یافته است و از همین جهت در تحوّل نثر مشروطه تأثیر بهسزایی داشتهاست. روزنامهی قانون او در دورهی ناصری با سبک ساده و کلمات تکراری و شعارگونهی آن، سرمشق خوبی برای سادهنویسی جدید بود. ملکم در زمینهی نثر و نظم و در انتقاد از ادب گذشتهی ایران، همان نظراتی را ارایه دادهاست که آخوندزاده و آقاخان بهدقّت و نکتهیابی بیان کرده بودند. (آجودانی، ۱۳۸۱، ص ۱۰۱)
میرزا حسینخان ملقّب به مشیرالدّوله و سپهسالار اعظم نیز، یکی دیگر از روشنفران لیبرالی است. تحصیلات وی در فرانسه و وابستگی فکری با افرادی مانند: میرزا صفا سوادکوهی، میرزا ملکمخان و دوستی با افرادی مانند: آخوندزاده، جلالالدّینمیرزای قاجار و میرزا یوسفخان مستشارالدّوله، در گرایش وی به روشنفکری لیبرالی مؤثّر بودهاست. میرزا حسینخان سپهسالار، بهجهت گرایش به فکر و اندیشهی غربی، تمایل به تغییر آداب و رسوم ملّی و اسلامی داشت. وی پوشیدن کت و شلوار و بستن دستمال به گردن را در ایران رواج داد. خلاصهی سخن آن‌که میتوان او را پایهگذار نهادهای اجتماعی بر اساس ناسیونالیسم و لیبرالیسم در ایران دانست. او با انتشار چهار روزنامهی مریخ، وطن، وقایع عدلیه و نظامی، توانست اندیشههای غربی را رواج دهد.
این روحیهی تجدّدخواهی بهشدّت در حوزهی ادبیّات و شعر طنز نیز حضور پیدا میکند و تجدّدخواهی و نفیِ سنّتها به یکی از کارمایههای ویژهای اصلی شعر طنز در عرصهی مشروطه تبدیل میگردد و در سنّتها و عرف جامعه، در ساحتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، آماج تیغ تند طنزنویسان قرار میگیرد. ملک‌الشّعرای بهار در قصیدهی جهنّم، عملاً به ستیز با این عرفها میرود:

… وآن کس که کرد کار ادارات دولتی

سوزد به پشت میز جهنّم روان او

وآنکس که شد وکیل و ز مشروطه حرف زد

دوزخ بود به روز جزا پارلمان او

وآنکس که روزنامهنویس است و چیزفهم

آتش فتد به دفتر و کلک و بنان او

وآن عالمی که کرده به مشروطه خدمتی

سوزد به حشر جان و تنِ ناتوان او

(دیوان بهار، ۱۳۵۷ص ۱۶۶)
اشرفالدّین حسینی نیز در جُستار تجدّد به سنّتها و عرفهای جامعه میتازد. وی خرافهپرستان و کسانی را که به کارهای مروّج خرافات، چون رمّالی، فالگیری، جنگیری، معرکهگیری، سرکتاب بازگردن، افسونگری و درویشی دست میزنند، دست میاندازد و میگوید:

جنگیر و رمّال جَستند و رفتند

درویش و بقّال جستند و رفتند

افسونگر و فال هشتند و رفتند

عمّامه و شال بستند و رفتند

آواره درویش بیچاره ملّا

گشتند اطفال بابی سراسر

الفاظِ روسی

این نوشته در پایان نامه ها و مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.