منبع پایان نامه درمورد عام و خاص، مال موقوفه، فقه مذاهب

و وقف و مانند آن که مالک شخصي ندارد نباشد”184
در برخي از نظام هاي حقوقي سرقت اين گونه اموال نه تنها موجب تخفيف مجازات سارق نمي شود بلکه باعث تشديد نيز مي گردد. برعکس در حقوق اسلامي به نظر برخي از فقها سرقت اينگونه اموال که مالک شخصي ندارد موجب تخفيف مجازات سارق از حد به تعزير مي گردد.185 مالک و ابن حزم بر خلاف شافعي و ابو حنيفه معتقدند که سرقت از بيت المال، با وجود شرايطش مستوجب حد خواهد بود.
بعضي از فقها معتقدند که چون از نظر فقه اسلامي در وقف خاص مال موقوفه در واقع به مالکيت موقوف عليه در مي آيد دزديدن آن مي تواند مستوجب حد گردد.186
از ظاهر بند فوق معلوم مي شود که تفاوتي بين وقف عام و خاص وجود ندارد بنابراين سرقت از مال موقوفه (چه در وقف عام چه در وقف خاص) مستوجب حد نخواهد شد، مخصوصاً با توجه به اين که از نظر قانون ما، وقف عبارت است از:” حبس عين و تسبيل منافع” بنابراين قيد “مالک شخصي ندارد”. و با توجه به بند 16قانون ما در مورد هر دو نوع وقف عام و خاص مصداق پيدا مي کند، به نظر برخي از فقها در صورت سرقت از بيت المالي که در اختيار حاکم جائر قرار دارد حد سرقت عليه سارق اجرا نخواهد شد و در صورت سرقت از بيت المالي که در اختيار امام عادل قرار دارد حد سارق قتل خواهد بود زيرا وي در چنين حالتي در حکم مفسد في الارض مي باشد.187

جمع بندي
دليل اينکه برخي از شروط در برخي از مذاهب بيان نشده است.عدم اختصاص اين شروط به بحث سرقت است.
اجراي حد سرقت کودک (تکرار سرقت) تنها در شان معصوم (ع) است. در تمام مذاهب اسلامي، قائل به شرط بودن حرز در حد سرقت شده اند.
در تمام مذاهب اسلامي حرز بنفسه و بغيره بيان شده است تنها در مذاهب اماميه اين دو واژه استفاده نشده است.عموم مذاهب اسلامي قائل به تناسب حرز با مال شده اند، جز در فقه حنفي که دو نظر مطرح شده است، در فقه حنابله اين شرط تشديد شده است در نظر ايشان علاوه بر اختلاف اموال و شهرها عدل و جور و ضعف و قوت حاکم نيز در تناسب حرز دخيل است.
در فقهاي احناف سرقت از نزديکان (ذي رحم محرم) حدي ندارد.
در ميان مذاهب اسلامي احناف و مالکيه معتقدند در صورت باز کردن درب حرز از طرف سارق و يا نقب آن حرز باطل نمي شود
حد نصاب در نظر مذاهب اسلامي به جهت اختلاف روايات مختلف شده است.عموم مذاهب اسلامي، جز اماميه، قحط سالي را مصداقي از اضطرار معرفي نموده اند.
احناف معتقدند درصورتي که سرقت در سرزمين کفر واقع شود حدي ندارد. شخص در زمان ربودن تا زماني که قاصد نباشد سارق (حدي) تلقي نمي شود.

گفتار سوم:حد سرقت:
يکي ديگر از آثار اثبات سرقت قطع دست است. قطع در لغت به معناي بريدن، پاره کردن و جدا کردن است.188
برخي بر اساس معناي لغوي سرقت به تفسير ديگري از آيه سرقت پرداخته اند، در نظر ايشان قطع به معناي بريدن و جدا کردن دست نيست بلکه قطع به معناي بريدن و زخمي کردن دست است و قطع دست افراد به جرم سارقي حکمي غير انساني ناعادلانه و غيرقابل قبول است. دلايلي که براي سخن خويش بيان نموده اند:با توجه به آيه سرقت:
وَ السَّارِقُ وَ السارقه فاقطعو ايديهما جَزاءً بِما کسبا نکالا مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهِ عزيز حکيم189
دستهاي مرد سارق و زن سارق را ببريد، کيفري بدانچه خود فراهم کردند، شکنجه اي ازنزد خداو خدا عزتمند حکيم است.
يقيناً اهل قرآن تصديق خواهند کرد که موضوع جداسازي دست از اندام بندگان خدا به جرم سرقت با روح لطافت و رحمانيت و رافت خداوند مهربان که در سراسر قرآن کريم به وضوح آشکار و محسوس مي باشد مطلقا سازگارنيست. و شايد به دليل ملاحظه ي همين ناسازگاري آشکار بوده است که برخي از متفکران اسلامي، با عنوان کردن شرايط بسيار، عملا اجراي چنين حکمي را غيرممکن نموده اند.
با نگاهي دوباره به قرآن کريم و تامل دقيق در آياتي که موضوع (قطع يد) در آن عنوان شده است، به وضوح در مي يابيم که معناي قطع يد در قرآن صرفا ايجاد بريدگي بر روي دست سارقان مي باشند و نه جدا کردن دست آنها.
نمونه عملي و الگوي اجرا شده ي (قطع يد) در قرآن کريم که خداوند در واقع نحوه ي اجراي قطع دست سارقان را در اين آيه به ما مي آموزد، نحوه ي قطع يد زنان مصري پس از رويت جمال زيباي يوسف (سلام الله عليه) در آيات 31 و 50سوره مبارکه يوسف است.
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ
” پس هنگامي که آن زن مکر آنان را شنيد پي ايشان فرستاد و براي هر يک بالشي فراهم کرد و به هر کدام از ايشان کاردي داد و گفت بر ايشان برون آي پس آنگاه که او را بديدند بزرگش شمردند و دستهاي خويش را بريدند و گفتند بخدا هرگز اين بشري نباشد او به جز يک فرشته گرامي نيست.”
چنانچه ملاحظه مي کنيم بدون هيچ شک و ترديدي زنان مصري با ديدن آن جمال زيبا دستان خود را از بدنشان جدا نکرده اند، بلکه فقط دستان خود را بريده اند.
حال با توجه به اين آيه کريمه، بايد از آناني که قطع يد سارق را به مفهوم انفصال و جداسازي کامل دست از اندام سارقان دانسته اند پرسيد چگونه و بر اساس کدامين استدلال علمي و قرآني است که (قطع يد) در اين آيه به معناي برش دست و در آيه اي ديگر به معناي جداسازي کامل دست از اندام بندگان خدا مي باشد؟
به علاوه با تامل در ديگر آيات مربوطه در قرآن کريم به وضوح در مي يابيم که مفهوم قطع دست و پا از ديدگاه قرآن کريم چيزي به جز همان ايجاد بريدگي نيست و موضوع جدا کردن کامل دست و پا مورد نظر خداوند رحمان نبوده است .
مثلا تهديد به قطع دست و پاي ساحران توسط فرعون نيز به معناي ايجاد بريدگي بوده است
لا قَطَّعْنَ ايديکم وَ ارجلکم مِنْ خِلَافٍ ثُمَّ لاصلبنکم اجمعين190
” همانا دستها و پاهاي شما را از خلاف هم مي برّم و سپس همه تان را به صليب مي کشم “
چنانچه مي بينيم در تهديد فرعون ابتدا سخن از قطع يک دست و پا و سپس به صليب کشيدن آنهاست.
حالا مي دانيم که اولا لازمه به صليب کشيدن افراد بند کردن هر دو دست آنها به صليب مي باشد و ديگر اينکه چنان چه قطع به معناي جداسازي دست و پاي آنها مي بود در اين صورت بايد بپذيريم که فرعون مي بايست جسد آنان را به صليب مي کشيده چرا که يقينا ساحران پس از جدا شدن دست و پايشان مي مردند و به صليب کشيدن جنازه ي ساحران آن هم با يک دست به کلي مغاير با معنا و مفهوم به صليب کشي است. لذا مي بينيم که اين آيه تاييدي است بر مطالب فوق.
و ديگر اينکه با تامل در آيه ي 33 سوره مبارکه مائده نيز به وضوح در مي يابيم منظور از قطع دست و پاي کافران حربي در آوردگاه نبرد نيز بيانگر مفهومي به جز ايجاد بريدگي بر دست و پاي آنان نبوده است.
إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.
با تامل در اين آيه کريمه نيز در مي يابيم مفهوم قطع يد از ديدگاه قرآن همان ايجاد بريدگي است . چرا که بديهي است نتيجه ي عمل مجاهدي که در آوردگاه نبرد از چپ و راست بر دست و پاي کافرين محارب شمشير مي کشد نيز چيزي به جز همان ايجاد بريدگي نخواهد بود و يقيقنا او به طور طبيعي در آن بحبوحه جنگ خونين و بي امان فرصت جداسازي کامل دست و پا دشمنان محارب را نخواهد داشت.
لاَ يَزَالُ بُنْيَانُهُمُ الَّذِي بَنَوْاْ رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَن تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ191
” آن بنايي که بنيان کردند همواره مايه شک در دلهايشان است مگر آنکه دلهايشان قطع شود ( پاره پاره شود) و خدا داناي حکيم است.”
لذا چنانچه مي بينيم کلمه (قطع) به تنهايي در بردارنده مفاهيم گسترده، عميق و گوناگوني است.
مثلا در بعضي از آيات کريمه کلمه قطع در مقابل کلمه وصل آمده است(سوره مبارکه بقره آيه 27و رعد آيه 25).اما توجه داشته باشيم که بسياري از موارد مانند قطع رحم و … پس از قطغ نيز دوباره قابل وصل خواهد بود هر چند قطع در اينگونه آيات به معناي نوعي جداسازي باشد.
نکته ي مهم ديگر اينکه همين مقدار مجازات براي سارق هم در واقع جز تهديدي به منظور جلو گيري از وقوع اين جرم (مگر براي سارق حرفه اي اصلاح ناپذير) نيست.
ودر آيه بعدي خداوند در اجراي اين حکم (در صورت توبه و اصلاح) صرف نظر مي کند(فَانِ اللَّهِ يتوب عليه )لذا اين که گفته شده موضوع بخشش مربوط به روز قيامت است و حاکم شرع موظف به اجراي حکم هست نيز منتفي مي باشد.192
فَمَن تَابَ مِن بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ193
” ولي آن کس که توبه کند پس از ستمگريش و شايستگي گزيند بپذيرد خدا توبه او را و خدااست آمرزنده مهربان.”
اما آنچه در تمام مذاهب اسلامي به چشم مي خورد اجراي حد به صورت قطع در مورد سرقت است؛
زيرا کلام فقها تنها بر مبناي اطلاق کلام الله نيست، بلکه روايات بسياري هم در مورد حد سرقت به صورت قطع وارد شده است که بر حد سرقت به صورت قطع و بريدن تاکيد مي کنند.

مبحث دوم:کيفيت اجرا و مسقطات حد سرقت
گفتار اول: کيفيت اجراي حد سرقت:
فقهاي مذاهب اسلامي در مورد چگونگي اجراي حد بر سارق اختلاف نظر دارند که به آن مي پردازيم.
بند اول: محل قطع در فقه مذاهب اسلامي
مذاهب اسلامي در اين مورد سه گروه شده اند:
گروه اول شامل احناف، حنابله194، اماميه

این نوشته در پایان نامه ها و مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.