کیفیت دلبستگی

روان‌تحلیل‌گری است: دلبسته‌ی ایمن بودن احساس در امان بودن و ایمنی است. دلبسته‌ی ناایمن بودن منجر به وابستگی می‌شود.
۲-رفتار دلبستگی، این جزء رفتاری است. احساسات دلبستگی باعث مجاورت می‌شود. هولمز (۱۹۹۳) آن را “نظریه‌ی فضایی ( فاصله‌ای)” نامیده است. به دلیل آن‌که دلبستگی‌ها مجاورت و همچنین توانایی اکتشاف را القا می‌کنند چرا که اساسی برای حفاظت شخص از خطرات را تهیه کرده‌اند.
۳-نظام رفتاری دلبستگی، این جزء شناختی، الگوی ذهنی‌ای است که فرد از ارتباط با دیگران دارد. نظریه‌ی دلبستگی، به همان نسبت که از فرضیه‌ی محرومیت مادرانه‌ی اولیه فاصله می‌گیرد، بر فرایندهای درون شخصی ایجادکننده‌ی دلبستگی‌ها، بخصوص بر تمایل فطری نوزاد برای جستجوی دلبستگی و برانگیختن پاسخ‌های مراقبت‌کننده از طریق آزادکننده‌های رفتار اجتماعی، متمرکز می‌شود (واترز و دین،۱۹۸۵)

چ) رفتار غریزی در دلبستگی
“بالبی” علیرغم تفاوت‌های فردی قابل ملاحظه( فرهنگی، اجتماعی…) قائل به وجود روان‌بنه‌های پایدار رفتار در انسان و در حیوان است، روان‌بنه‌هایی که منتهی به جفت‌گیری و مراقبت از فرزند، به دلبستگی فرزندان به والدین می‌گردند: این رفتار یک رفتار غریزی است که یک عمل قالبی نیست اما عملی است که خود را با یک روان‌بنه (طرح کنش و واکنش) قابل بازشناسی منطبق می‌سازد و کنش آن، نیل به اثر سودمندی برای فرد یا نوع است (توالی انسان‌ها).
رفتار غریزی در جریان چرخه‌ی زندگی تحول می‌یابد: وسایل مختلف جذب غذا که توسط پستانداران بزرگسال یا خردسال بکار گرفته می‌شوند، پاره‌ای گاز می‌گیرند و می‌جوند، پاره‌ای دیگر می‌مکند.
فتار غریزی ارثی نیست: آن چه موجود به ارث می‌برد یک ظرفیت بالقوه است( نوعی ” اثر ژنتیکی) که امکان تحول نظام‌های رفتاری یا راهبردها را بر مبنای اطلاعات دریافت شده از طریق اعضای حواس، از منابع درونی یا برونی یا هر دو، فراهم می‌سازد. این رفتارها و راهبردها، از راه دریافت مداوم اطلاعات دیگری هدایت می‌شوند و به هدف‌های خود نائل می‌گردند.
درباره‌ی رفتار غریزی باید دو نکته را خاطر نشان ساخت. نکته اول آن‌که چه عواملی موجبات این فعالیت را فراهم می‌آورند؟
“بالبی” در این باره به عوامل زیر اشاره می‌کند:
عوامل علیت: یعنی تمرکز یک هورمون در خون، فعال شدن دستگاه عصبی مرکزی، پاره‌ای از محرک‌هایی که حاصل محیط‌اند، عمل گیرندگان اختصاصی یا درونی ارگانیزم، بر حسب رفتار مخصوص مورد نظر، این جنبه‌ها بر روی یکدیگر اثر می‌گذارند و به صورت بافت یک فرش در هم تنیده می‌شوند.
عوامل اختتام یا عواملی که بر گستره‌ی رفتار نقطه‌ی پایان می‌گذارند: این عوامل از محرک‌های اختصاصی سرچشمه می‌گیرد و دارای همان ماهیت عوامل پیشین‌اند و مطمئنا حاصل پایان یافتن انرژی روانی، به صورتی که “فروید” تصور می‌کرد، نیستند. تنها انرژی مورد قبول “بالبی” ، انرژی جسمانی است.
نکته دوم این‌است که رفتار غریزی دارای چه تحولی است؟
از نظر”بالبی” دستگاه‌های رفتاری ابتدایی دارای هر هدفی باشند (تغذیه و جز آن) بتدریج در طول تحول، جای خود را به نظام‌های پیچیده‌تری می‌دهند . این تحول که مسیری را از سطح پاسخ به محرک ساده در جهت انواع پاسخ‌های متدرجا سازش‌یافته با هدف خاصی طی می‌کند ( دادستان، ۱۳۷۶).

۱۰-۱-۲-۲) دلبستگی در رویکردهای مختلف
به طور کلی دلبستگی با توجه به دو رویکرد اصلی قابل بررسی است:
۱-دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی سازمانی۴۸
۲- دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی صنعتی۴۹
تعدادی از محققین که دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی سازمانی در نظر می‌گیرند معتقدند رفتارهایی که شاخص دلبستگی هستند، با یکدیگر همبستگی درونی دارند و مجموعه‌ی این رفتارها سازمان دلبستگی را به وجود می‌آورد (کاتسن۵۰، اندرسون و هارتوپ۵۱، ۱۹۷۲؛ مکوبی و فلدمن۵۲، ۱۹۷۲؛ واترز، ۱۹۷۷). در این رویکرد دلبستگی تحت عنوان مفاهیم پیوند عاطفی و روابط دلبستگی مطرح می‌شود. پیوند عاطفی به تعامل بین کودک و مراقب اشاره می‌کند و روابط دلبستگی سیستم رفتاری۵۳ انعطاف‌پذیری را به وجود می‌آورد که در جهت رسیدن به مجموعه‌ای از اهداف تلاش می‌کند و در واقع توانایی یکپارچه‌سازی دارد.
پیوند عاطفی و روابط دلبستگی با توجه به رشد کودک تغییر و تحول می‌یابد. بنابراین در این دیدگاه، دلبستگی به عنوان سازه‌ای پویا در نظر گرفته می‌شود (اینزورث، ۱۹۷۳؛ بالبی، ۱۹۶۹؛ واترز، ۱۹۷۳).
بالبی (۱۹۶۹) نیز معتقد به دیدگاه سازمانی است. از نظر بالبی دلبستگی در تئوری سیستم‌ها۵۴ و تحت واژه‌های مجموعه هدف‌ها۵۵، تصحیح هدف۵۶ و کنش۵۷ قابل بررسی است.
تعدادی دیگر از محققین دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی صفتی در نظر می‌گیرند (مکوبی و مسترز۵۸، ۱۹۷۰؛ واترز، ۱۹۷۷). بر اساس این مدل، شاخص‌های رفتاری در طول زمان با یکدیگر همبسته هستند؛ بر خلاف رویکرد سازمانی که شاخص‌های رفتاری در مقطع زمان و در هر مرحله از رشد تحول با یکدیگر همبستگی دارند.
بنابراین در این رویکرد کیفیت دلبستگی به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفته شده و ویژگی‌های فرد در طول زمان ثابت است (واترز، ۱۹۷۷).
اینزورث (۱۹۷۳) تمایز مشخصی بین دیدگاه سازمانی دلبستگی و دیدگاه صفتی قائل شده است. او دلبستگی را به عنوان ” روش ارتباطی با یک شخص خاص”۵۹ می‌داند و تفاوت‌های فردی در این سیستم را به عنوان ” تفاوت‌های ک
یفی در شیوه‌ی رفتارهای دلبستگی که سازمان داده شده‌اند.” تعریف می‌کند.
جان بالبی و اینزورث نکات برجسته‌ای را از روان‌تحلیل‌گری، کردارشناسی، روان‌شناسی تحولی و روانشناسی شناختی در مورد پیوستگی هیجانی۶۰ و نظم‌بخشی هیجانی۶۱، ترکیب کرده و در سازماندهی نظریه‌ی دلبستگی به‌کار گرفتند (میکولینسر و شیور،۲۰۰۵).

۱۱-۱-۲-۲) دیدگاه بالبی در مورد دلبستگی
بالبی روانپزشک بریتانیایی و در واقع یک روان‌تحلیل‌گر بوده است، مشاهدات بالینی فراوان او بر شیرخواران و کودکان منجر به ارائه‌ی نظریه‌ی او در مورد دلبستگی شده است (واترز و دین۶۲، ۱۹۸۵؛ میکولینسر و شیور، ۲۰۰۷). بالبی با توجه به مشاهده‌ی تعاملات مادر و نوزاد بیان می‌کند، که رفتارهایی مثل خندیدن، نگاه کردن، صحبت کردن، تعقیب کردن و آویختن رفتارهای دلبستگی هستند. این رفتارها در انواع موجودات دیگر نیز به نوعی دیده می‌شوند (هازن و شیور، ۱۹۹۸؛ میکولینسر، ۲۰۱۰). گاهی این رفتارها از طرف کورک د جهت اشخاص متفاوت نظیر یک همبازی نیز مشاهده می‌شود. اما شرایطی که استرس یا تنیدگی وجود داارد کودک چهره‌ی دلبستگی خود را ترجیح می‌دهد و همبازی خود را فقط هنگامی که شاد و سرحال است، انتخاب می‌کند (بالبی، ۱۹۸۲؛ واترز، ۱۹۸۵).
از نظر بالبی رفتارهای دلبستگی بخشی از عملکرد سیستم بیولوژیکی است و این امکان را به وجود می‌آورد که هنگام بروز صدمات احتمالی و یا فشار روانی به شخص آرامش داده و او را حمایت کند. بنابراین بالبی دلبستگی را به عنوان یک سیستم فعال در نظر می‌گیرد. سیستمی که برای جاندار نقش حیاتی دارد (بالبی ۱۹۸۲؛ کوپر و شیور، میکولینسر و شیور، ۲۰۰۷).
اطلاعاتی از طریق گیرنده‌های حسی به جاندار می‌رسد مورد استفاده‌ی سیستم دلبستگی واقع می‌شود. این اطلاعات شامل نشانه‌های خطر (فیزیکی و روانی) و در دسترس بودن چهره‌ی دلبستگی ( فیزیکی و روانی) است.
بالبی (۱۹۶۹) معتقد به یک نوع تعادل‌سازی یا به عبارتی هموستازی است که همتای هموستازی فیزیولوژیکی است. همانطور که بدن موجود زنده فعال می‌شود تا عدم تعادل بوجود آمده در محیط بدن را رفع کند؛ هنگامی که گیرنده‌های حسی حکایت از وجود خطر در محیط دارند، این سیستم فعال می‌شود تا از طریق نزدیک شدن کودک به شخص خاص تعادل از بین رفته، دوباره ایجاد شود.
همانطور که ذکر شد بالبی معتقد به یک سیستم تصحیح هدف است (واترز، ۱۹۸۵). این سیستم رفتارهایی را برای نگهداری و یا بدست آوردن مجاورت و داشتن ارتباط با یک شخص خاص طرح‌ریزی شده است تنظیم می‌کند، و همچنین بین رفتار دلبستگی و کاوشگری توازن برقرار می‌کند. در موقعیت آشنا و در غیبت آن‌چه که بالبی آن را “نشانه‌های خطر” نامیده، این تعادل به سمت کاوشگری متمایل می‌شود. البته در ضمن کاوش، کودک به طور مداوم به چهره‌ی دلبستگی نگاه می‌کند تا از وجود او اطمینان یابد. در موقعیت‌هایی که خطر و تهدیدی وجود داشته باشد، این تعادل به سمت تماس فیزیکی با چهره‌ی دلبستگی متمایل می‌شود، و از کاوشگری دور می‌شود. احساس خطر کردن یا وابسته به تجارب قبلی فرد است و یا این‌که بنا بر گفته‌ی بالبی آستانه‌ی فاصله- مجاورت از حد بهینه فراتر رفته است (بالبی، ۱۹۸۳؛ واترز و همکاران؛ ۱۹۸۵؛ میکولینسر و شیور، ۲۰۰۷).
درتائید این مطلب اینزورث (۱۹۷۴؛ واترز و دین، ۱۹۸۵) بیان کرده است، ” اگرچه میل به کاوش و جستجو، کودک را از چهره‌ی دلبستگی خود دور می‌کند، تجربه‌ی ترس و فشار کودک را به چهره‌ی دلبستگی نزدیک می‌کند، یعنی وقتی خطری وجود ندارد کودک احساس ایمنی می‌کند و در فاصله مناسب از مراقبش کاوش می‌کند. اما وقتی محرک تنیدگی‌زا وجود داشته باشد، سیستم دلبستگی کودک را به سمت مراقبش می‌کشاند.
محققین دیگر نیز از بررسی‌های خود نتیجه گرفته‌اندکه شیرخوار در حضور مراقب خود به راحتی و آزادانه کاوش می‌کند و از حضور شخص غریبه نیز کمتر نگران می‌شود (کاکس۶۳، کمبل۶۴، ۱۹۶۸؛زیمرمن۶۵، ۱۹۵۹؛ واترز، ۱۹۷۷).

۱۲-۱-۲-۲) مدل عملی درونی۶۶
اصطلاح “الگوهای عملی” به طور تلویحی بر پویایی و کنشی بودن این واژه دلالت دارد. به این سبب بالبی آن را بر واژه‌هایی چون تجسم یا تصویر ذهنی ترجیح داده است (بالبی، ۱۹۶۹؛ میکولینسر، ۲۰۰۷).
الگوی عملی درونی یک ردیف از قوانین و توقعات هشیار و یا ناهشیار در زمینه‌ی ارتباط‌های ما با دیگران است. این الگو در خارج از ارتباط دلبستگی اولیه گسترش می‌یابد و به روان‌بنه‌ای تبدیل می‌شود که به عنوان چارچوبی برای ارتباط‌های آینده مورد استفاده قرار می‌گیرد. از طریق اولین ارتباط‌های هیجانی کودک قادر می‌شود تا به الگوهایی از خود و دیگران دست یابد. کودک دارای دلبستگی ایمنی بخش تصویری مثبت از خود دارد و می‌تواند چنین تصویری را به ارتباط‌های دیگر تعمیم دهد. کودکی که دلبسته‌ی ناایمن است خود را شایسته‌ی عشق نمی‌بیند و از ایجاد ارتباط اکراه دارد. مشکلی که در رابطه با این مفهوم وجود دارد این است که سنجش تجربی آن آسان نیست (فلانگان، ۱۹۹۹؛ پاکدامن، ۱۳۸۰).
آنچه انسان نیاز دارد چیزی مشابه الگوهای عملی از محیط اطرافش است ( بالبی، ۱۹۹۹). یک الگوی عملی مفید باید شرایط خاصی ذاشته باشد:
۱. با استفاده از الگوهای قابل دسترس بوجود آمده باشد.
۲. قابلیت تعمیم به واقعیت‌های بالقوه را داشته باشد.
۳. هر الگوی اعم از آن که قابل اجرا برای یک جهان بالقوه باشد، برای ثبات درونی باید مورد آزمون قرا
ر گیرد. در واقع هر چه الگو بهتر باشد پیش‌بینی‌هایش دقیق‌تر و هر چه جامع‌تر باشد تعداد موقعیت‌هایی که بر اساس آن می‌توانند پیش‌بینی شوند، بیشتر خواهد بود (بالبی، ۱۹۶۹). از دیدگاه بالبی این الگوها تحت تاثیر تجارب مکرر روزانه‌ی کودک با موضوع دلبستگی ساخته می‌شوند (بالبی، ۱۹۷۳، ۱۹۶۹) و ماهیت و کیفیت آن‌ها به میزان حساسیت مادر نسبت به علائم کودک و میزان پاسخ دهندگی به او، دسترسی راحت به مادر در واقع نیاز و میزان ایجاد شرایط مناسب‌تر برای اکتشافات کودک بستگی دارد (بالبی، ۱۹۷۳).
بالبی (۱۹۸۱، کوپر و شیور، ۱۹۹۸؛ میکولینسر و شیور، ۲۰۰۷) معتقد است که تفاوت‌های فردی در سازمان دلبستگی در مدل عملی درونی شخص متجلی می‌شود. او بیان کرده است که کنش‌های اولیه با چهره‌ی دلبستگی در ساختاری به نام مدل درونی رمزگذاری و ذخیره می‌شود.به بیانی ساده‌تر بالبی معتقد است در دوران کودکی رابطه‌ی بین مادر- کودک . کیفیت دلبستگی منجر به ساخته شدن مدل عملی درونی می‌شود و بعدها کودک می‌تواند مدل عملی که از خود و دیگران ساخته است را بازیابی کرده و بر اساس آن رفتار کند (کسیدی، ۱۹۸۸).
به عقیده‌ی بالبی مدل عملی درونی دو ویژگی خاص دارد:
۱- جنبه‌ی بازنمایی پویا دارد و به وسیله‌ی این مدل عملی شخص می‌تواند تفسیرهایی از اکنون داشته و عکس‌العمل‌های آینده را نیز پیش‌بین کند.
۲- مدل عملی درونی دارای ساختار است.
بنابراین در جریان تحول، این مدل که بر اساس روابط ساده‌ی اولیه ساخته شده پیچیده و پیچیده‌تر می‌شود. زیرا اطلاعات جدید در درون مدل درون‌سازی می‌شود. در وافع همانطور که فهم شناختی- عاطفی کودک تحول می‌یابد، مدل عملی شخص از خود، دیگران و دنیای فیزیکی اطرافش حساس‌تر و پیشرفته‌تر می‌شود. بر همین اساس رفتارهایی که به وسیله‌ی سیستم دلبستگی تنظیم شده‌اند با افزایش سن از نظر محتوا تغییر کرده و رفتارهای دلبستگی ظریف‌تر و دقیق‌تر می‌شود (بالبی، ۱۹۸۰؛ واترز و دین، ۱۹۸۵؛ میکولینسر و شیور، ۲۰۱۰).
محققین دیگر نیز تعاریفی از مدل عملی درونی ارائه داده‌‌اند از جمله اینزورث (۱۹۷۸) و واترز (۱۹۷۷) بیان کرده‌اند که در مدل‌های عملی درونی مجموعه‌ای از قوانین آگاهانه یا ناآگاهانه است که در اثر سازمان دادن اطلاعات مربوط به دلبستگی فراهم شده و منجر به هدایت رفتار، ارزیابی تجارب؛ بدست آوردن اطلاعات و یا محدود کردن اطلاعات می‌شود.
آن‌چه از مجموعه‌ی تعاریف فوق استنباط می‌شود این است که روابط اولیه‌ی والد- کودک و تجارب اولیه‌ی مربوط به دلبستگی در ساختاری به‌نام مدل عملی درونی جمع‌آوری شده و در سال‌های بعدی زندگی در روابط شخص با دیگران از جمله والدینش اطلاعات ذخیره شده، بازنمایی شده و فرد بر اساس آن اطلاعات را تفسیر کرده و مطابق با آن رفتار می‌کند. در واقع اطلاعات ساده و اولیه‌ی روابط دلبستگی جنبه‌ی شناختی پیدا می‌کند

این نوشته در پایان نامه ها و مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *