مسایل اجتماعی، طبقات اجتماعی

کردند از بر

دایم به فکر چرنیل و دفتر

علم عدد را خوانند یکسر

گوید معلّم چون بارکالله

اطفال نورس دستهبهدسته

اندر مکاتب چون گل نشسته

بر طوف تحصیل احرام بسته

از قید موهوم بالمرّه رسته

(جاودانهی اشرفالدّین، ص ۴۶۳)
جریان روشنفکری در برخورد با موضوع مدنیّت و پیشرفت غرب، غالباً کار را به قیاس بینِ غرب و شرق میکشاند و از همین جهت، این مقایسه، جنبهی سیاسی و اجتماعی پیدا میکند. شعر مشروطه سرشار از اینگونه مقایسهها است که در بیشتر موارد، زبانی طنزگونه دارند:

ای فرنگی اتّفاق و علم و صنعت مال تو

عدل و قانون و مساوات و عدالت مال تو

نقل عالمگیری و جنگ و جلالت مال تو

حرص و بخل و کینه و بغض و عداوت مال ماست

اختراعات جدید و علم و صنعت زان تو

از زمین بر آسمان رفتن ز همّت زان تو

مکتب و تشویق بر اطفال ملّت زان تو

غوطه خوردن اندرین دریای ذلّت مال ماست

شیخیاز ما، بابی از ما، پطر و ناپلئون زتو

دهری از ما، صوفی از ما، مکتب و قانون زتو

خرقه و عمامه از ما مکتب و قانون زتو

گم شو ای احمق مجاز از تو، حقیقت مال ماست

(دیوان اشرف، صص ۳۵۲ و ۳۵۴)

البتّه تأثیرات جوّ روشنفکری گاه حتّی به نوعی ادبیّات و شعر مشروطه و طنزنویسی مانند ایرج را به نوعی به کفرگویی نیز وامیدارد:

کو خدا؟ کیست خدا؟ چیست خدا؟

بی جهت بحث مکن نیست خدا

آن‌که پیغمبر ما بود همی

ما عرفناک بفرمود همی

تو دگر طالب پرخاش مشو

کاسهی گرمتر از آش مشو

آنچه عقل تو در آنها مات است

تو بمیری، همه موهومات است

(دیوان ایرج، ۱۳۵۳ ، ص۲۲۳)
عشقی نیز در توجیح نظریه داروین میسراید:

به پندار دانای مغربزمین

پدیدآورِ پند نو، داروین

طبیعت ز میمون دمی کم نمود

سپس ناسزا نامش آدم نمود

(دیوان عشقی، ۱۳۵۷، ص۳۹۵)

البتّه تأثیرات جوّ منوّرالفکری در طنز و ادبیّات دورهی مشروطه، جایگاه و وضعیّت زنان را نیز به شدّت، آماج خود قرار میدهد که به دلیل اطالهی کلام از آن عبور میکنیم و در فصل آخر به آن میپردازیم.

فصل سوم
شعر طنز و معروفترین شاعران طنزپرداز عصر مشروطه

۳-۱. بخش اوّل: شعر طنز
۳-۱-۱. کلّیات
طنز و علیالخصوص شعر طنز از لطایف و ظرایف خاصّی برخوردار است. طنز، هجو، هزل و… گرچه دارای افتراقاتی هستند، امّا وجه اشتراکی، همچون لبخند آنها را به هم پیوند زده است. شوخی و خندهای که غالباً نه از سرِ بیمسئولیتی و بیخود شدن از خود پدید میآید، بلکه عملی برآمده از تفکّری عمیق در دورن است. طنز ساختارشکنی است و نویسنده در پیِ آن است تا با ایجاد یک فضای مبتنی بر تناقضات، سخن خود را بر پیکرهی عقل و روح مخاطب حکّاکی کند.
گرچه برخی ریشههایی قوی برای طنز مرسوم فعلی که صبغهای اجتماعی به خود گرفته است، در ادبیّات کلاسیک ایران قائل نیستند، امّا به هر تقدیر نمیتوان از لطافتها و زبردستیهای طنّازانهی بزرگان ادبی همچون حافظ، سعدی، مولانا و … چشمپوشی کرد. به نظر میرسد که محقّقان بیشتر به دنبال طنز اجتماعی در آثار ادبی قدیم ایران هستند و کمتر به لطافتهای بیانِ شیوایِ شعرای حکیم ایران در تعلیم و تعلّم توجّه نمودهاند.
سراجالدّین قمری آملی (میان ۵۵۰ تا ۶۲۵ هجری) که نمونهای از طنزپردازان گمنام، امّا موفق قرن ششم و هفتم هجری قمری است در مثنوی “کارنامه”ی خود، علل گرایشش به دایرهی طنز را اینگونه توجیه می‌کند: معلوم است که آدمیزاد را از عالم غیب که آن‌را امر میگویند و از عالم شهادت که آن را خَلق می‌گویند، آفریدند. یکی عالم روح است و دیگری عالم جسم. چنانکه شاعر اشارت کردهاست و گفته: “ترا از دو عالم بر آوردهاند”. هرچه در عالم جدّ است بیشتر از عالم نفسانی است و هر چه در عالم هزل است از نتایج جسم است و ابّهت مردم را از آنکه گاهگاه طیران طبع بیشتر به سوی هزل باشد و بد نیست که گفته: “جد همه ساله خون مردم بخورد”. و نیز به تجربه معلوم شد که مردم هزل را بیشتر خریداری میکند که جدّ را، خاصه در این روزگار و اهتزاز و نشاطی که از هجو زایَد، بیشتر از آن است که از مدح خیزد. زیرا که اغلب مردم مستحقّ نکوهشند. چون مردم را هجو گویی “وضع الشیء فی موضعه” باشد و لذّت عبارت است از ادراک چیزی ملایم و موافق. پس چون هجوِ مردم گویی، حقّ به مستحقّ رسانیدهباشی و کسی که سامع بود چیزی موافق ادراک کرده باشد، لذّت خوشتر”. (فرجیان،۱۳۷۰، ص ۷۹۹)
از همین‌رو در این بخش، سعی داریم تا نگاهی بر پیشینهی طنز در ادبیّات ایران داشته باشیم و تعریفی جامع از مبنا و مفهوم طنز ارایه دهیم و از این طریق، به موضوع طنز در عصر مشروطه بپردازیم.

۳-۱-۲. تعریف طنز
طنز (Satire) یا حدّ اقل طنز اجتماعی در ادبیّات ایران، پدیدهای ناآشنا به حساب نمیآید و در آثار عبید زاکانی و حافظ، گونههای مختلفی از آن دیده میشود.
ارائهی تعریف دقیق، جامع و مانع برای طنز، چندان آسان به نظر نمیرسد. این دشواری از یک طرف به علّت ماهیت، ساختار و کارکرد پیچیدهی آن است و از طرف دیگر به مرزِ باریک و عموماً لغزندهی این مفهوم با مفاهیم مشابه آن همچون هزل، هجو، فکاهی و… مربوط میشود. از سوی دیگر، تعی
ین معادلهای مناسب فارسی برای این حوزهی وسیع واژگانی، کار تعریف و تعیین چارچوب برای این مفهوم را با آشفتگی و سردرگمی روبهرو ساختهاست. برای مثال، واژهی انگلیسی Satire در ترجمهی فارسی، معادلهای گوناگونی، همچون هجو، هزل و طنز را پذیرفتهاست.
استعمال کلمهی طنز برای انتقادی که به صورت خندهآور و مضحک بیان شود، در فارسی معاصر سابقهی طولانی ندارد. هر چند که طنز در تاریخ بیهقی و دیگر آثار قدیم زبان فارسی، به کار رفتهاست، ولی استعمال وسیعی به معنی فعلی کلمه و یا بهتر بگوئیم معنی Satire اروپایی نداشته است. کلمهی Satire که از زبان یونانی میآید، در اکثر زبانهای اروپایی معنای واحدی دارد و اصولاً به آثار طنزآمیز و انتقادی اطلاق میشود. در فارسی، عربی و ترکی، کلمهی واحدی که دقیقاً این معنی را در هر سه زبان برساند، وجود نداشته است. سابقاً در فارسی، “هجو” به کار برده میشد که بیشتر جنبهی انتقاد مستقیم و شخصی دارد و جنبهی غیرمستقیم و طنزآمیز بودن “ساتیر” را دارا نیست و اغلب آموزنده و اجتماعی هم نیست. هجو ضدّ مدح است و اصولاً صراحت لفظی که در آن است، نمیتواند نظیر لحن طنزآمیزِ “ساتیر” باشد. در فارسی “هزل” را نیز به کار بردهاند که ضدّ “جدّ” است و بیشتر جنبهی مزاح و مطایبه دارد. (جوادی، ۱۳۸۴، ص ۱۱) سعدی میگوید:

به مزاحت نگفتم این گفتار

هزل بگذار و جدّ از او بردار

به تعبیر آرینپور آن نوع ادبی که در زبان غربی Satire نامیده میشود و در فارسی طنز اصطلاح شده است، عبارت از روش ویژهای در نویسندگی است که ضمن دادن تصویری هجوآمیز از جهات زشت و منفی و ناجور زندگی، معایب و مفاسد جامعه و حقایق تلخ اجتماعی را به صورت اغراقآمیز، یعنی زشتتر و بد ترکیبتر از آنچه هست، نمایش میدهد تا صفات و مشخّصات آنها روشنتر و نماینتر جلوه کند و تضادّ عمیق وضع موجود، با اندیشهی یک زندگی عالی آشکار گردد. بدین ترتیب قلم طنزنویس با هر چه که مرده و کهنه و واپس ماندهاست و با هر چه که زندگی را از ترقّی و پیشرفت باز میدارد، بیگذشت و اغماض مبارزهمیکند. (آرینپور، ۱۳۸۷، ص ۳۶)

۳-۱-۲. نگاهی به جایگاه طنز در ادبیّات پیش از مشروطیّت
طنز، هجو و هزل را نمیتوان از ادبیّات غنی فارسی مُنفکّ ساخت. بسیاری از سرودههای شعرای مطرح ادب فارسی، دارای لطایف طنزی هستند. هر چند که کمتر در شعر کلاسیک فارسی، سرودهای به طور کامل طنزگونه بودهاست.
در ادبیّات فارسی، به ‏خصوص در میان آثار داستانی، اثری که سرتاسر طنز باشد، مثل برخی از آثار ادبی فرنگی‏ نداریم، امّا در لابه‏لای آثار، حتّی در میان شاهکارها، به قطعه‏های طنزآمیز زیبایی بر می‏خوریم. ادبیّات ما سرشار از مضامین طنزآور است و در متون نظم و نثر فارسی، بسیاری از شعرا از جمله خاقانی، سنایی، انوری، جامی، سعدی، حافظ و عبید زاکانی، از نوعی از طنز که میتواند ملیح و با ظرافت بیان شود و یا به صراحت و بیپروایی تکیه کند وجود دارد. به عنوان مثال در طنزهای حافظ، نوش و نیش همراه است. طنز باید متوجّه نابسامانی‏های اجتماعی باشد و طنز حافظ نیز از این قاعده مستثنی نیست.
زمانهی حافظ، زمانه‏ای است پر از تزویر و ریاست. شاه، وزیر، عالم، فقیه و زاهد، همه در کار ریایند و ریاکار. در این میان‏ زاهد بیشتر از همه هدف کنایه‏های حافظ است. حافظ زاهد را محور و سمبل ریاکاری قرار می‏دهد. حکّام و فرمانروایان هم ریاکاری می‏کنند، امّا خریدار ریای حاکم و فرمانروا را هم همان زاهد ریاکار است. این‏ است که حافظ زاهد را بیش از همه می‏کوبد. امّا چنین‏ نیست که طنزهای او همیشه متوجّه مسایل اجتماعی‏ باشد. گاهی معشوق هم، معشوقی که تجاهل می‏کند و عشّاق فراوان خود را نادیده می‏گیرد، موضوع طنز وی قرار می‏گیرد. سعدی نیز استاد طنز است.
ایرج پزشکزاد در کتاب “طنز فاخر سعدی” چهرهای را از سعدی به ما مینمایاند که با آنچه ما از وی به عنوان یک شیخ نصیحتگر، در ذهن داریم متفاوت است و به ویژه بر اساس حاصل یک پژوهش، مطرح می‌سازد که نویسندگان و منتقدین غربی، سعدی را یک طنزپرداز برجسته میشناسند. طنز سعدی طنزی است ساده و در خدمت پند و اندرز. در گلستان میخوانیم:
دست و پا برهنهای، هزارپایی را بکشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحانالله ! با هزار پای که داشت، چون اجلش فرارسید، از بیدستوپایی گریختن نتوانست.
و یا در جای دیگر میخوانیم: یکی از ملوک بیانصاف، پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام افضل است؟ گفت: ترا خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری!
یکی دیگر از نمونههای طنزپردازی در ادبیّات پیش از مشروطه، مربوط به عبید زاکانی است. عبید با زبانی شیرین و ساده در بیشتر آثار خود، عموم طبقات اجتماعی‏ زمان را مورد نقد قرار دادهاست. دورویی، نان به نرخ روز خوردن، سخن نه براساس حقّ، بلکه در راستای غرض‏ها و منافع شخصی و بهمنظور خوشآمدن زبردستان گفتن، در تمام دورهی عبید امری است‏ ساده و عادی؛ درست به همین سادگی که در حکایت زیر از او می‏خوانیم.
“سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش‏ آوردند، خوشش آمد. گفت: بادمجان طعامی است خوش، ندیم در مدح‏ بادمجان فصلی پرداخت. ‏[سلطان‏] چون سیر شد، گفت: بادمجان مضّر چیزی است و ندیم باز در مضرّت بادمجان مبالغی تمام کرد. سلطان‏ گفت: ای مردک! نه این زمان مدحش می‏گفتی؟[ندیم‏] گفت: من ندیم‏ تواَم، نه ندیم بادمجان؛ مرا چیزی می‏باید گفت که تو را خوش آید، نه‏ بادمجان را.” (عبید زاکانی، ۱۹۹۹، ص ۲۳۳)
عبی
د نیز هدف خود را از بیان هزل، انتقادی جدّی می‏داند از اخلاق نکوهیدهی مردمی که در دورهی‏ وحشت‏زای چنگیز و اعقابش، به انواع مفاسد و رذیلت‏ها تن داده و تا دیرزمانی آن تأثیرات را بر فرزندانشان به یادگار گذارده‏اند.
انوری نیز که به قول جامی، یکی از سه پیامبر شعر فارسی است‏، مانند خلف خود، عبید زاکانی، چون‏ در زمانه خریداری برای علمش نیافت، به هزّالی روی آورد تا دادِ خود را از کهتر و مهتر بستاند. در آثار او زیباترین نمونه‏های اشعار انتقادی ادب فارسی را می‏توان دید. بهراستی “انوری در تصویر کاریکاتوری بعضی افراد و اشیا، الحقّ استادی است بی‏بدیل.” (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۲، ص ۵۱) برای نمونه در قطعهی زیر وضع جامعه‏ای که در آن، مردم را به اتّهام‏های واهی می‏گرفتند و گرفتار می‏کردند و می‏کشتند، بهتر از این نمی‏توان ترسیم کرد.

روبهی می‏دوید از غم جان

روبه دیگرش بدید چنان

گفت: خیرست بازگوی خبر

گفت: خرگیر می‏کند سلطان

گفت: تو خر نئیی چه می‏ترسی؟

گفت: آری و لیک آدمیان

می‏ندانند و فرق می‏ننهند

خر و روباهشان بود یکسان

زان همی ترسم ای برادر من

که چو خر بر نهندمان پالان

(انوری، ۱۳۶۴، ص ۷۰۱)

سنایی نیز از دیگر شعرای قدیم ایران است که در سرودههای وی، هزل و هجو مشهود است. سنایی اخلاق مردمان را ویران میبیند و چارهی این ویرانی را، در گریز از مردم و انزوا میداند. او سفارش میکند که باید از نادانان فاصله گرفت و به گوشهای گریخت.
وی نادانی، خساست و بخل، ترس و ذلا را از خُلقیات ناپسند میشمرد و زمانه را زمانهی اخلاق نیکو نمیداند. او در هزّالی و هجا نیز، به جای آنکه چونان پیشینیانِ هجاگوی خویش، ظواهر آدمها را به هجو گیرد، به اخلاق آدمیان میپردازد و در آنجا نیز بیشتر از هرچیز به هجو ناپسندیها، بسنده میکند. سنایی شاعری عارف، هجاگویی قدرتمند، هزلسرایی شیرین و طنزسرایی عمیق است. (نبوی، ۱۳۸۰، ص ۶۳ و۶۴)
خیّام نیشابوری نیز در رباعیّات خود، از زاهدان‏ بی‏خبر از حقیقت و اهل زمانه انتقاد می‏کند. از سراسر اشعاری وی بوی‏ صدق و صفا شنیدهمی‏شود؛ صدق و صفای کسی که ریاوَرزی و پرده‏پوشی نمی‏کند و هر چه را به حس و عقل خود درمی‏یابد، بدون‏ بیم و هراس و بی‏هیچ روی و ریایی بیان می‏دارد.

گاوی است در آسمان و نامش پروین

گاوی است دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین‏

زیر و زبر دو گاو، مُشتی خر بین

(خیّام، ۱۳۷۳، ص ۱۵۴)

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غرّه بدان مشو که می می‏نخوری

‏صد لقمه خوری که می غلام است آن‌را

(همان، ص ۹۹)

از این روست که میتوان گفت؛ طنز و طنزپردازی در ادبیّات قدیم ایران نیز

این نوشته در پایان نامه ها و مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *