امر و نهی از ناحیه خداوند به حجج و سفیران خویش را به صورت کلامی دانسته که خداوند آن را در محلی که کلام به آن استوار است، إحداث کند مانند هوا و اجسام دیگر که به واسطه آن به شخص مهیای رسالت خطاب کند که عجز دیگران از ایجاد چنین چیزی حاکی از این است که آن کلام خداست مانند تکلم و وحی خداوند با موسی که خداوند کلامی را در درخت و یا در هوای متصل با درخت ایجاد نمود و به او را دلالت نمود که آن کلام خداست. وی در ادامه این خطاب را به صورت بى‏واسطه و گاه با واسطه فرشته ذکر کرده است.۶۳۹
گفتنی است شیخ صدوق با اشاره به وحی به مادر موسی به الهام به امام و مسأله علم امام پرداخته است. وی در کمال الدین می‌نویسد: “چون خداوند متعال خبر داد که سلسله انبیاء و رسولانش را به وجود محمّد(ص) ختم فرموده است آن را پذیرفتیم و به یقین دانستیم که رسولى پس از وى نخواهد آمد و ناگزیر باید کسى باشد که در مقام او بنشیند و حجّت خداوند به واسطه او برپا شود و نیاز ما به او محقق شود زیرا خداوند به رسولش فرمود: “..إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ”۶۴۰ و نیازمندى ما به هدایت‏کننده تا انقضاى دنیا و زوال تکلیف و امر و نهى دائمى و ثابت است. و آن هادى نباید مانند ما باشد که خود محتاج مقوّم و مؤدّب و هادى باشد و نباید در علوم شریعت و مصالح دین و دنیا نیازمند مخلوقى چون ما باشد بلکه مقوّم و هادى او خدوند متعال است که به او الهام مى‏کند همچنان که به مادر موسى(ع) الهام فرمود و راه نجات خود و موسى را از فرعون‏ و قومش به وى نشان داد. بنابراین علم امام از ناحیه خداوند متعال و رسول اوست و از این روست که حقایق قرآن را مى‏دانند و آن علم به طریق رأى و قیاس حاصل نشده است، چنانکه خداوند فرمود: و اگر آن را به رسول و اولى الامر باز مى‏گردانیدید آنان که شایسته استنباط بودند آن را مى‏دانستند”۶۴۱
سید بن طاووس نیز در ذیل آیه “فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً”۶۴۲ در نقد دیدگاه جبائی که وحی را مختص به انبیاء دانسته، به آیه “وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَى الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی قالُوا آمَنَّا..”۶۴۳ استناد کرده در حالی که حواریون پیامبر نبودند و در ادامه به الهام خداوند به حضرت خضر اشاره کرده است.۶۴۴
ابن‌‏طاووس در ذیل روایاتی ناظر به نزول امر از ناحیه خداوند به پیامبر و اوصیاء ایشان در شب قدر به روایتی از امام باقر اشاره کرده که حضرت فرمود: “إنما یأتی بالأمر من الله فی لیالی القدر إلى النبی ص و إلى الأوصیاء(ع) افعل کذا و کذا” و مى‏نویسد: “إلقاء این اسرار در سال به ولی أمر، از قبیل وحی نیست زیرا وحی با وفات پیامبر(ص) منقطع گردید. بلکه به گونه‏‏‏ای از گونه‏‏‏های القاء معرفت است و کسی که به آن إلقاء مى‏شود آن را درمى‏یابد بدرستیکه خداوند فرمود: “وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَى الْحَوارِیِّینَ..”۶۴۵ و نیز فرمود: “وَ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى..”۶۴۶ و نیز فرمود: “وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ..”۶۴۷ که برای هریک از این موارد تأویلی غیر از وحی نبوی وجود دارد”.۶۴۸
امام باقر(ع) در روایتی به ابوالجارود فرمود: “..این امر در روز و شب به حضرت صاحب الأمر(ع) وحی مى‏شود. ابوالجارود عرضه داشت: به او وحی مى‏شود؟ حضرت فرمود: همانا این وحی، وحی نبوت نیست لیکن به امام عصر(ع) وحی مى‏شود مانند وحی الهی به مریم دختر عمران و وحی به مادر موسی و وحی به زنبور، ای ابوالجارود همانا قائم آل محمد(ع) نزد خداوند از مریم دختر عمران و مادر موسی و زنبور، گرامی تر است”.۶۴۹
البته در جوامع روایی امامیه ابواب گوناگونی مشتمل بر روایات متعددی وجود دارد که گویای محدَّث بودن امامان معصوم(ع) است ابوابی چون “باب فی الأئمه أنهم محدثون مفهمون”۶۵۰ “باب أن الأئمه محدثون مفهمون”۶۵۱ “باب أنهم محدثون مفهمون و أنهم بمن یشبهون ممن مضى و الفرق بینهم و بین الأنبیاء”۶۵۲ در واقع بهترین تعبیری که مى‏توان درباره انتقال پیام از ناحیه خداوند به معصومان بکار برد اصطلاح “تحدیث” است.
به نظر مى‏رسد در خصوص وحی به امام به آیه شریفه “وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرَْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوهِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَوهِ وَ کاَنُواْ لَنَا عَابِدِینَ”۶۵۳ بتوان استناد نمود. ابراهیم(ع) پیش از این “وحی فعل خیرات” صاحب شریعت بوده و از طریق وحی رسالی و تشریعی شریعت حنیف را برای مردم از ناحیه خداوند آورده لذا این وحی پس از سخن از رسیدن به مقام امامت، نوع دیگری از وحی است.
گفتنی است علامه طباطبایی در در ذیل آیه “وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاهِ وَ إِیتاءَ الزَّکاهِ..”۶۵۴ می‌نویسد: “اضافه مصدر فعل، به معمولش “خیرات” این معنا را مى‏رساند که معناى آن در خارج تحقق دارد، حال اگر بخواهند اضافه مزبور این معنا را افاده نکند، آن را مقطوع از اضافه مى‏کنند و یا کلمه “ان”، و “ان”(مشدد) که خاصیت تاویل بردن به مصدر را دارند بر سر آن فعل مى‏آورند، این قاعده را جرجانى در کتاب دلائل الاعجاز آورده‏ است. و بنابراین اگر بگوییم “یعجبنى احسانک و فعلک الخیر- احسان و کار نیکت مرا خوش آمد” و یا مانند آیه “ما کانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ..”۶۵۵ دلیل بر این است که عمل مورد کلام، قبلا واقع شده و اما اگر بگوییم: “یعجبنى ان تحسن و ان تفعل الخیر- خوش دارم که احسان کنى و کار نیک انجام دهى” و یا مانند آیه “..أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ..”۶۵۶ این دلالت را ندارد یعنى نمى‏فهماند که عمل مورد سخن قبلا واقع شده است. به همین جهت معهود و مالوف از آیات در آیات دعوت و آیات تشریع این است که کلمه “أن” را بر فعل مى‏آورد، نه بر مصدر مضاف، مانند آیات ” قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ..”۶۵۷ و “..أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ..”۶۵۸ و “..وَ أَنْ أَقِیمُوا الصَّلاهَ..”۶۵۹ بنابراین، آیه “وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ..” که مصدر مضاف در آن به کار رفته، دلالت دارد بر اینکه فعل خیرات تحقق یافته، به این معنا که وحى متعلق به فعل صادر از ایشان شده است. به بیان دیگر عمل خیرات که از ایشان صادر مى‏شده، به وحى و دلالتى باطنى و الهى بوده که مقارن آن صورت مى‏گرفته و این وحى غیر وحى تشریعی است که اولا فعل را تشریع مى‏کند و سپس انجام آن را بر طبق آنچه تشریع شده بر آن مترتب مى‏سازد. مؤید این معنا جمله بعدى است “..وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ”، زیرا این جمله به ظاهرش دلالت دارد بر اینکه ائمه پیش از وحى هم خداوند را عبادت مى‏کرده‏اند و وحى، ایشان را تایید نموده است، و عبادتشان با اعمالى بوده که وحى تشریعى قبلا برایشان تشریع کرده بود، پس این وحى که متعلق به فعل خیرات شده، وحى تسدید(تایید) است، نه وحى تشریع. پس حاصل کلام این شد که ائمه مؤید به روح القدس، و روح الطهاره، و مؤید به قوتى ربانى هستند که ایشان را به فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زکات(انفاق مالى مخصوص به هر شریعتى) دعوت مى‏کند”.۶۶۰
از سوی دیگر عبارت “یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا” دو مرتبه در قرآن کریم پس از واژه “أَئمَّهً” ذکر شده که به تعبیر علامه طباطبایی گویای مقام هدایت به امر است. به نظر می‌رسد بدون در نظر گرفتن “وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ” از همین عبارت نیز بتوان به اتصال امام به علم الهی پی برد. با این توضیح که حال که امام قرار است هدایت به امر خدا کند، لازمه آن این است که به امر خداوند چه تکوینی باشد و چه تشریعی، علم و معرفت یقینی داشته باشد. گویی این آیه اشعار به این مطلب دارد که امام با رسیدن به مقام امامت از امر الهی آگاهی می‌یابد و سپس هدایت به امر خدا می‌کنند. از سوی دیگر نحوه آگاهی از امر خدا را انحصار به واسطه نبی دانستن دلیلی ندارد. افزون بر اینکه حال که نبی مجهز به وحی الهی و متصل به علوم الهی و وحیانی است. برتری مقام امام بر مقام نبی اقتضاء می‌کند که وی نیز مجهز به وحی باشد البته با این تفاوت که نبی در صورت رسالت مجهز به وحی رسالی و تشریعی است اما امام آورنده شریعت نیست لذا نیازی به وحی رسالی و تشریعی ندارد و وظیفه او تبیین و اجراء شریعت است لکن متصل به علم الهی از طرق وحیانی و الهام است.
۳-۲- وراثت و مصلحت الهی در تعیین امام
یکی از مسائل کلامی امامت این است که آیا امامت امری موروثی و یا امری حکیمانه بر اساس مصالح و یا به نحو دیگری است. توضیح اینکه بنابر گزارش شیخ طوسی در تفسیر تبیان، ابوالقاسم بلخی در ذیل آیات قصه طالوت می‌نویسد: “این آیه دلالت دارد بر نادرستی دیدگاه افرادی که امامت را به وراثت مى‏دانند، زیرا خداوند دلیل آنهایی که مى‏گفتند طالوت نه از خاندان نبوت و نه از خاندان حکومت است، رد نمود و چنین بیان نمود که برای فرمانروایی علم و قدرت لازم است نه وراثت”.۶۶۱
طبرسی نیز در تفسیرش می‌نویسد: “این آیه دلالت دارد بر اینکه به منظور رسیدن به فرمانروایی، وراثت لازم نیست. بلکه فرمانروایی بر پایه مصلحت الهی است که او از آن آگاهی دارد”.۶۶۲
این مطلب در برخی تفاسیر اهل سنت نیز آمده است به عنوان نمونه ثعلبی نیشابوری(د ۴۲۷ق) در ذیل این آیه می‌نویسد: “نباید به دلیل اینکه طالوت از خاندان پادشاهی نیست، ملِک بودن او را انکار کنند زیرا فرمانروایی به وراثت نیست بلکه به دست خداست که به هر که بخواهد عطا مى‏کند”۶۶۳
میبدی نیز در ذیل این آیه می‌نویسد: “ملک نه به وراثت است و نه به مال، بلکه عطاء ربانى است و فضل الهى، آن را دهد که خود خواهد “وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ..”۶۶۴
فخر رازی نیز در ذیل این آیه می‌نویسد: “این آیه دلالت بر بطلان سخن افرادی است که می‌گویند: امامت موروثی است زیرا بنی اسرائیل انکار کردند که پادشاه آنها کسی باشد که از بیت سلطنت نباشد. پس خداوند آنها را آگاه نمود که این تلقی ساقط است و مستحق مقام امامت کسی است که خداوند به او را عطا کرده باشد مانند آیه “..تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ..”۶۶۵
در پاسخ به این مطلب به آیات زیر مى‏توان استدلال کرد:
أ- آیه “وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ”۶۶۶ که بیانگر امامت در ذریه معصوم حضرت ابراهیم(ع) است که بیان آن گذشت.۶۶۷
برخی از ذریه حضرت ابراهیم(ع) از طریق حضرت اسماعیل(ع) است که در آیه شریفه آیه “رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ

دسته‌ها: No category

1 دیدگاه

SannyThazy · دسامبر 11, 2018 در 6:54 ب.ظ

Nice posts! 🙂
___
Sanny

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *