این است که تابوت می‌آید نه اینکه طالوت، تابوت را می‌آورد لذا چه بسا این معجزه آن پیامبر در صدق دعوایش باشد که طالوت را خداوند انتخاب کرده به این نشانه که تابوت می‌آید. لذا از طالوت معجزه‏ای صادر نشده است.
در پاسخ به این اشکال شایان ذکر است که سیاق آیات بیان ابعاد صلاحیت طالوت است که در ادامه این ابعاد که عبارتند از بعث و اصطفاء و تعیین الهی و نص نبوی و زیادت در علم و جسم؛ در ادامه به بعد دیگری یا جنبه دیگری از صلاحیت و شایستگی وی برای زعامت و ملک بودن تصریح می‌کند و آن آوردن تابوت است. در واقع سیاق آیات با آوردن تابوت توسط طالوت بیشتر تناسب دارد تا آوردن تابوت توسط آن پیامبر به آن عنوان معجزه وی.
دیگر اینکه واکنش قوم این نبود که آن پیامبر دروغ می گوید و آنها برای اثبات صداقت وی که این پیام مبنی بر انتخاب طالوت را رسانده است، نیاز به معجزه دارند، بلکه واکنش آنها گویای این است که آنها به صداقت پیامبرشان ایمان داشتند، اما اشکال آنها در اصلح و احق بودن طالوت است که بر این باور بودند که آنها از طالوت، احق و اصلح هستند. لذا اینجا دلیل می‌خواهستند، مؤید این مطلب، عدم هیچگونه اشاره قوم به احتمال دروغگویی و اتهام کذب به آن پیامبر است و نیز اظهار تعجب آنها از انتخاب طالوت در حالی که به پندار خویش آنها احق و اصلح هستند، خلاصه آنکه اشکال آنها به عدم صلاحیت طالوت بود نه دروغگویی آن پیامبر. لذا این قسمت آوردن تابوت در ادامه پاسخ آن پیامبر به اثبات صلاحیت طالوت است نه اثبات صداقت ادعاء آن پیامبر، لذا قول آوردن تابوت توسط طالوت تقویت می‌شود.
افزون بر اینکه معجزه هنگام اثبات اصل مدعای منصب نبوت و یا امامت باشد یعنی وقتی که یک قوم در اصل نبوت و یا امامت شخصی تردید دارند آن شخص به قدرت خداوند و اذن خداوند، معجزه‏ای اقامه می‌کند که اصل نبی یا امام بودن وی اثبات شود. با این توضیح روشن است که در این ماجرا، آن قوم در اصل نبوت در اصل نبی بودن آن پیامبر، تردیدی نداشتند و او را به عنوان پیامبر پذیرفته بودند لذا برای تعیین پادشاه نزد وی رفتند و این حاکی از مقبولیت اوست. لذا با این توضیح روشن می‌شود که آوردن تابوت توسط آن پیامبر، به منظور “صدق ادعای او در انتخاب طالوت” وجهی ندارد زیرا قرار نیست که پیامبر برای اثبات الهی بودن هریک از اقدامات و تصمیمات خود برای مردم معجزه اقامه کند بلکه همان معجزه آغازین در اثبات نبوت وی لازم و کافی است. بلکه آوردن معجزه توسط طالوت با توضیح مذکور متناسب تر و وجیه تر است که وی به منظور اثبات صلاحیت خویش در تصدی اصل این زعامت و پادشاهی در ابتداء امر، این قدرت را خداوند به وی داده باشد که بتواند آن تابوت را بیاورد.
دیگر اینکه پاسخ آن پیامبر نیز مؤید دیگری بر آوردن تابوت توسط طالوت است زیرا فرمود: “ان آیه ملکه..” و نفرمود: “ان آیه صدقی..” در واقع این پاسخ متناسب با درخواست آنهاست که آنها خواستار وجه صلاحیت طالوت شده بودند نه نشانه بر صداقت آن پیامبر. این مطلب مؤید همان صلاحیت طالوت و آوردن تابوت توسط اوست. برای مطالعه بیشتر به منبع زیر مى‏توان رجوع کرد.۶۲۳
بنابرین با پذیرفتن این امر که طالوت از انبیاء نبوده این امر حاکی از این است که صدور معجزه تنها از ناحیه انبیاء نیست و این دیدگاه معتزله در انحصار معجزه به انبیاء را رد می‌کند. مطلب دیگر اینکه اگر یک فرمانده‏ای و پادشاهی از جانب خداوند انتخاب و به نص نبوی برای مردم مشخص شود و برای اثبات منتخب بودنش معجزه اقامه کند به طریق اولی خلیفه و جانشین پیامبر باید از وی معجزه صادر شود.
به هر روی حتی اگر نتوان اثبات کرد که معجزه به دست طالوت صادر شده بلکه در ارتباط با طالوت از آن پیامبر صادر شده است، می‌توان ادعا کرد که در دوران حضور کسی که جانشین پیامبر و خلیفه پیامبر باشد باید در ارتباط با او یک معجزه‏ای رخ دهد که مردم خلیفه بودن و ملک بودن او را باور کنند(چراکه به زور که نمی‌توان یک پادشاه را به مردم تحمیل کرد) در این صورت ملک بودن او مشروعیت دارد در غیر این صورت اگر نشانه و معجزه‏ای درباره آنها اقامه نشود خود اماره‏ای بر عدم منتخب بودن ایشان و عدم مشروعیت حکومت ایشان از ناحیه خداوند است.
۳-۱-۶- محدَّث بودن امام
یکی دیگر از ویژگی‏های امام که از قصص قرآن قابل استنباط است، محدّث بودن امام است. البته در خصوص حضرت مریم(ع)، حضرت فاطمه(ع) و سلمان فارسی گفته شده ایشان نیز محدث بوده‏‏‏اند‌‏.۶۲۴ بنابراین محدث بودن از ویژگی‏ها‌‏ی اختصاصی و منحصر به امام نیست.
تحدیث عبارت است از اینکه صداى فرشته را بشنود ولى خود او را نبیند، و این شنیدن هم شنیدن با گوش ظاهر نیست بلکه با گوش باطن و قلب است و نیز از قبیل خطور کردن خاطره‏اى در دل نیست تا عرفاً شنیدن صوت شمرده شود، مگر به صورت مجازى، آن هم مجاز دور از فهم. و به همین روی مى‏بینید که روایات در معرفى تحدیث دو جمله آورده‏اند: یکى شنیدن صوت و دیگرى افتادن در قلب و با اینکه هیچیک از این دو عنوان از نظر لغت “تکلیم” و “تحدیث” و گفت و شنود، نیست مع ذلک آن را تحدیث و تکلیم خوانده‏اند، پس محدَّث صوت فرشته را در تحدیثش مى‏شنود و با گوش خود فرا مى‏گیرد، نظیر آنچه، از صداهاى کلام معمولى و سایر صوتها عالم ماده را مى‏شنویم و یا به دیگران مى‏شنوایانیم با این تفاوت که آنچه را محدث مى‏شنود غیر محدث نمى‏شنود و به همین جهت است که این شنیدن امرى قلبى است.۶۲۵
گفتنی است که شیخ مفید در باب “القول فی الإیحاء إلى الأئمه و ظهور الإعلام علیهم و المعجزات” در “أوائل المقالات” به صراحت به دلیل اجماع بر امتناع نزول وحی پس از پیامبر اکرم(ص) قائل به منع وحی بر ائمه اطهار(ع) شده که عبارات وی از این قرار است: “همانا عقل نزول وحی به امامان را منع نمى‏کند اگرچه امام هستند و پیامبر نیستند، بدرستیکه خداوند به مادر موسی(ع) وحی نمود و فرمود: “وَ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ”۶۲۶ او صحت این امر را با وحی دریافت و به آن عمل کرد وحال آنکه پیامبر، رسول و یا امام نبود لکن از بندگان صالح خداوند بود. اما اجماع مانع از وحی به ایشان است که اجماع بر این است که هرکه گمان کند که پس از پیامبر(ص) بر کسی وحی مى‏شود قطعاً که خطا کرده و مرتکب کفر شده است و نیز به دلیل علمی که به دین پیامبر(ص) داریم”۶۲۷
شیخ مفید در مباحث “جهات علوم الأئمه” به اسناد خویش از حارث بن مغیره روایت کرده که به امام صادق(ع) عرضه داشت: “علم عالم شما چگونه است؟ آیا جملگی بر قلبش القاء مى‏شود یا به گوشش مى‏رسد؟ حضرت در پاسخ فرمود: وحیی مانند وحی به مادر موسی(ع)”. ۶۲۸
و نیز از امام صادق(ع) روایت کرده که حضرت فرمود: علم ما “غابر” است و “مزبور” (نوشته شده) و یا به صورت افتادن در دلها و تأثیر کردن در گوشها است و همانا جفر احمر و جفر ابیض و مصحف فاطمه(ع) نزد ماست و همانا در پیش ما است جامعه که آنچه مردم بدان محتاجند در آن وجود دارد، پس شرح و توضیح این سخن را از آن حضرت پرسیدند؟ فرمود: اما “غابر” علم به آینده است، و اما “مزبور” علم بگذشته است، و اما افتادن در دلها آن الهام است، و اما تأثیر در گوش سخن گفتن فرشتگان است که سخن آنها را مى‏شنویم و خودشان را نمى‏بینیم.۶۲۹
لازم به ذکر است که وی در فصل “کیفیه نزول الوحی”‏ در “تصحیح الاعتقاد” پس از اشاره به آیه وحی به مادر موسی(ع) “وَ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِیهِ..”۶۳۰ و اجماع اهل اسلام که این وحی در رؤیا و یا کلامی بوده که وی در خواب به وجه اختصاص به او شنیده است و نیز پس از اشاره به الهام خفی در آیه “وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ..”۶۳۱ و آیات دیگری چون “وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِمْ..”۶۳۲ و “فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى‏ إِلَیْهِمْ..”۶۳۳ مى‏نویسد: “خداوند گاه چیزى را که تاویل آن درست مى‏آید و حق آن ثابت مى‏گردد، در خواب به خلق بسیارى نشان مى‏دهد لیکن پس از استقرار شریعت، بر آن اسم وحى اطلاق نمى‏شود و در این وقت یعنى بعد از استقرار عرف شرع، به کسی که خداوند او را بر آگاهی به چیزی مجبول نموده، گفته نمى‏شود که به او وحى شده است. وی در ادامه مى‏نویسد: “نزد ما امامیه ثابت است که خداوند متعال مى‏شنواند حجتها را پس از پیامبرش(ص) کلامى را که القاء مى‏کند به سوى ایشان(یعنى اوصیاء) در دانستن علم مستقبل، لیکن به آن اسم وحى اطلاق نمى‏شود به جهت آنچه پیش ذکر نموده‏ام از اجماع مسلمین بر آنکه از براى هیچ کس پس از پیامبر ما وحى نمى‏باشد و اجماع بر آنکه گفته نمى‏شود در هیچ یک از آنچه ذکر نموده‏ایم آن را، که وحى است به سوى کسى(یعنى در باب زنبور عسل و مادر موسى و سایر آنچه گذشت وحى گفته نمى‏شود) البته براى خداوند متعال رواست که گاه سخنى را اطلاق نماید و گاه آن را در وقت دیگری منع نماید و نیز رواست که گاه از نام بردن به چیزى منع نماید و گاه از آن منع نکند، و اما معانى از حقیقت خود تغییر نمى‏کنند..”۶۳۴
به نظر مى‏رسد در این فراز، اجتناب از اشکالات مخالفان و اتهام به غلو بى‏تأثیر در ارائه این دیدگاه توسط شیخ مفید نبوده زیرا در آیه “وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاهِ وَ إیتاءَ الزَّکاهِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ”۶۳۵ “وحی” به عنوان دومین ویژگی‏‏‏ امام بیان شده است و اگر گفته شود که این آیه اشاره به حضرت ابراهیم(ع)، اسحاق(ع) و یعقوب(ع) دارد و این وحی از مقتضیات نبوت ایشان است در جواب مى‏گوییم که ظهور آیه در بیان دو ویژگی “هدایت به امر” و “وحی” برای شخص امام است. از سوی دیگر مورد آیه که درباره این سه پیامبر الهی است نمى‏تواند مخصص عموم آیه باشد. به عبارت دیگر هر که به مقام امامت برسد از “وحی” مذکور برخوردار است. البته این نوع از وحی، نه وحی تشریعی، بلکه وحی تسدیدی است و از موجبات عصمت است.۶۳۶ که در سطور آتی به تفصیل بیان خواهد شد افزون بر اینکه گفتنی است که شیخ مفید درباره “..أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی..”۶۳۷ تعبیر معجزه بکار برده در مقام امکان صدور معجزه از غیر انبیاء که این مقدمه استدلال وی باشد برای اثبات صدور معجزه از ائمه اطهار(ع)۶۳۸ لذا به نظر مى‏رسد که در نظر وی وحی به مادر موسی(ع) تنها یک الهام عادی نبوده است.
از سوی دیگر شیخ مفید در مسأله با عنوان “کیف تصل الأوامر و النواه الإلهیه إلى الأئمه” به کیفیت این امر پرداخته که صدور

دسته‌ها: No category

1 دیدگاه

SannyThazy · دسامبر 11, 2018 در 4:35 ب.ظ

Nice posts! 🙂
___
Sanny

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *